میل مبهم هنرمندی

اپیدمی عکاسی و عکاس شدن جریان دارد در طیف خونی این جوانان مرز و بوم. خیلی دیگه برام مهم نیست بیشتر جوگیریه یا علاقه شخصی ولی دیگه گندشو درآوردیم! همه میخوان برن آخرین مدل دوربین عکاسی حرفه ای رو بگیرن تا کاری رو انجام بدن که یه دوربین کامپکت هم میتونه، بعضا حتی ساده تر و زیباتر!

الان دارم فکر میکنم شاید این علاقه ی جوشان به ثبت لحظه ها و صحنه ها ناشی از روحیه ی گذشته نگری و خاطره بازی ما داره...هی نگاه به گذشته و افسوس چند سال پیش و چند ماه پیش و حتی چند روز پیش!که ظاهرا باید بازهم در این وبلاگ تکرار کنم: خاک برسرمون که تو بیست سالگی دچار نوستالژی ایم!!!

شایدم ناشی از حس "خود هنرمندپندارانه" و "زیبابین هستی" تک تک ما داره که میخوان با کوبیدن نوع نگاه هنریشون مثلا به یک علف یا دیوار یا دوستاشون به همه بفهمونن که چه زوایای کشف نشده ای داشتن و بقیه در گمراهی آشکار به سر میبردن و وااسفا!

نتیجه گیری غیر منطقی) وقتی همه عرصه هاروبستن (صدالبته منظورم در هنر) معلومه از عکاسی میزنه بیرون خب.

نظر مخالف خودم) ولی کلا امیدوارم اینهمه روحیه هنری همگی مون به یه جای خوبی ختم بشه و تاثیر گذار باشه تو رفتارمون، آمین.

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
تگ ها :

داستان مکرر نفت و بودجه و روحیه گشاد ایرانی

روزی روزگاری برخی از انسانها پیمانکار شهرداری می‌شدند و بواسطه رسیدن به آخر سال، منطقه شهرداری محل سکونتشان یه 7- 8 تایی بالاتر میرفت

پ.ن :از میدان به چهار راه و سال بعدش دوباره به میدان...از آسفالت به سنگفرش و سال بعدش به موزاییک...از جدول سبز به سیاه و از سیاه به طوسی یا رنگهای دیگر...بیخیال، میدانم تکرار مکررات است.

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
تگ ها :

 

گاهی سرکلاسها میرم تو فکر...گاهی که نه، این اتفاقیه که همیشه می افته. ولی گاهی سرکلاسها میرم تو فکر صندلی ها و نوشته ها و خط خطی هایی که بچه ها تو طول این چندسال کردن. گاهی چیزای جالبی پیدا میشه، چیزای خاطره انگیز. خیلی وقتها منم یه چیزی مینویسم.گاهی حتی یه کلمه. یه بیت از یه شعر گروههای موسیقی مورد علاقم. مثلا آخرین بار داشتم یه خاطره میدیدم و از The ways نوشتم:

شال ، آن شال سرخ تو...موج ، موج موی تو

نمدونم چرا.ولی دیدن این نوشته ها حتی روی آجرهای دانشکده بهم یه حس خوبی میده.دلم میخواد اون آدمارو موقع نوشتن این چیزا میدیدم.تو قیافشون دقت میکردم. اینا یه چیز خاصی دارن. میدونم، مطمئنم. هر کسی اهل اینجور کارا نیست. هرکسی درکش نمیکنه. فقط اونایی که اهل پرواز دادن فکرن تو کلاس چنین کاری میکنن، یه چیزی تو مایه های انجمن بادبادک بازان! فقط اونایی که ارزش این دیوارهای دانشکده رو درک کردن، خودشونو با امثال خودشون تقسیم میکنن.

حالا دلم میخواد برم یه گوشه ای از آجرها بنویسم. بنویسم که دیگه تموم شد. دانشکده رو کشتن. آروم آروم و زجرآور روحشو کشیدن بیرون و بدبختی من این بود که شاهد این ترور اسلوموشن بودم...نمیشه. باید برم رو یه دیوار از دانشکده مرثیه ی این چندسال رو بنویسم...یه آجر کافی نیست. شاید آخرشم همدیگرو بغل کردیم...

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
تگ ها :

غرق شده در نوستالژی

خیلی سخته که بفهمی:
چه نوستالژی هایی بوده که تو نداری...

(مثلن حتی تفریحات و بازیهای نداشته و نکرده کودکی یا کارها و آهنگ های گوش نکرده تو نوجوونی...)

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
تگ ها :

ژانر 2

این آرزوهایی که با خودت به گور هم نمیتونی ببریشون!!!

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
تگ ها : ژانر

ژانر

این BRTهای خالی که میرسن و ملت بطور ناخوداگاه اولین جایی که میبینن میشینن
بعد که میفهمن بقیه صندلیها همشون خالیه، شروع میکنن به صندلی بازی!

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤
تگ ها : ژانر

در لذت نماهای شبانه روز

فیلمهای امید بنکدار و کیوان علیمحمدی تصویرهای خوبی دارند. نماهای "شبانه روز" رو هم دوست داشتم. اینجور وقتاست که دلم میخواد اونجا باشم و بعضی چیزهارو لمسشون کنم. هرچند اون موقع دیگه این شکلی نخواهند بود. چیزی که باعث میشه فرق سینما رو از ادبیات و تئاتر تشخیص بدی، بایدم همین باشه. وگرنه فقط یه فیلمنامه میمونه. چیزی که برای شبانه روز معیار خوبی نیست. داستان مهمی نداشت به نظرم. سینما این هم هست. مثل اینجا بدون من.

پ.ن: برام بازهم جالب بود که تا چندی تنها تماشاگر سالن سینما فلسطین بودم...سینمای اختصاصی! اون هم روز سشنبه ی نصف قیمت. البته چند دقیقه بعد 3نفر دیگه هم اومدن...حیف!  امیدوارم دلیلش ماه رمضون و تعطیلی چندروزه ی سینماها تا اونروز بوده باشه

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
تگ ها :

10

افسرده شدن دلیل نمیخواهد... یک تلنگر کافیست

 

نمیدانم چرا با این همه صدای تاق و توق برخورد، باز هم این حوالی ساکت است؟

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
تگ ها : جملات قصار

 

حد وسط نداری. یا بریده اند از تو یا بریده ای. هیچ روبانی هم در کار نیست. قیچی روحت را قاچ قاچ کرده. از بس که دور و اطرافت پر است از آدمها، از دوستان، اما کسی نیست. تو بازهم احساس تنهایی میکنی. تو تنها گمان میکنی که دوستانی داری. این هم بازی دیگری است که درذهنت ساخته ای. لیست بندی کرده ای، اول ، دوم و سوم.یا همان نزدیک و دور خودمان. اما اشتباه است. تو در هیچ لیستی نیستی. تو فقط یک آشنایی، یک رهگذر. نباشی فرقی نمیکند. چراکه تو اولین ، همان بهترین خودمان نیستی، دیگر نیستی. نه برای کسانی که میخواهی، همان اولین ها.

از احساسات به کلام آمده میترسم...نمیتوانم بارشان را بر دل بکشم. نه که نخواهم، میترسم. از حجمشان، از طاقتم. از پاکی شان، که آنقدر زلال اند که ورود سهمگینشان به دل خلوت من برایم سنگین است، ناگهانی است. عادت ندارم. اینجا یک سردابه خلوت و نمور بود...نمیدانم هنوز چطور اینگونه شد؟

نمیدانم چرا دو پاراگراف بالا با هم آمد...ربطی به هم نداشتند. اشتباه قاطی شدند.

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
تگ ها :

 

نمیدونم چرا این احساس مدام رو با خودم دارم که تو خوندن کتاب و فیلم دیدن از اطرافیانم خیلی عقبم (واضح است: البته اونایی که اصولا با چنین عرصه هایی آشنایی دارند و درجریان هستند که کتاب رو باز میکنن و فیلم رو تماشا میکنن نه اینکه وسطش پاشی بری اونور و فقط صداشو بشنوی یا از وسط شروع کنی و بپرسی: چی شد؟!!!) نمیدونم اون موقع که دوستام داشتن این کتاب هارو میخوندن یا این فیلم ها رو میدیدن، من دقیقا چه غلطی داشتم میکردم؟! جالبیش اینجاست که مثل بقیه هم جفتک ننداختم تو دوران نوجوونی(بیشتر اینکارو تو ذهنم انجام دادم!) ...احساس میکنم اکثر کتابایی که خوندم رو فقط سوخت دادم...یعنی بجای اینکه اون موقع رمانهای ادبیاتی (مثل ادبیات روس و داستایوفسکی و تولستوی و اینا بخونم) یا ارباب حلقه های تالکین یا نمیدونم چی! نشستم چیزایی خوندم که اون موقع ازش سر در نیاوردم (خیلی مطمئن نیستم که الان هم سر در میارم اگه دوباره بخونمشون!) و این جداست از اون چیزایی که فقط وقتمو هدر دادم با خوندنشون...هی...
بدبختی اینه که هم تابستون گذشته و هم الان خواستم کمی از این بحران تاریخی رو جبران کنم ولی نتونستم....این گرمای لعنتی فقط رخوت میاره و انصافا خوندن چندین ساعت کتاب انرژی زیادی میخواد و من که شدیدا دچار کوفتگی روحی میشم گوشه خونه(کشف یکی از علل ولگردی و فرار از خانه ی اینجانب)...البته باز امسال امیدوار کننده تر بود...که اونم دلیل دیگه ای داشت...روحیه ی بهتر و امید به زندگی بیشتر و این حرفها...
حالا این میان چیزی که حال میده مقایسه است:

این که درک کنی با اینکه فیلم های فرانسوی (اروپایی بیشتر منظورمه) چقدر ممکنه خسته کننده باشند و کند و آدمی مثل من یه فیلم رو تو دو نوبت(قسمت) ببینه؛ اما در آخر یه احساس خوبی میدهند... چیزی که در نمونه مشابه "کیارستمی" کمتر دیده میشه( به بهانه تماشای The class فرانسوی که همچون "طعم گیلاس" برنده نخل طلایی شده است) البته این حرفها به طعم گیلاس نمی چسبد و بیشتر شایسته "باذ ما را با خود خواهد برد" است که درنهایت موفق شدم با قطعه قطعه کردنش به 3 قسمت بر آن نائل شوم... و آخرش که چی مثلا؟!
یا فیلم شاهکار "بهار،تابستان،پاییز،زمستان و بهار" که یه اثر به یادماندنی است و سیر تقابل فرد با خودش و گناه و حضور طبیعت و سیری که شخصیت فیلم طی میکند چقدر ملموس است و زیبا...طوری که میخواستیم به نماد تمام گناهانمان یه سنگ پیدا کنیم وبخودمون ببندیم و تا شرق آسیا بریم شاید یه معبد بودایی پیدا کنیم....وسط یه دریاچه...
نه اینکه مثل فیلمهای معناگرایانه(؟) و عرفانی ایرانی که یه بچه دماغو با یه سیب بیاد بهمون بگه: آیا به راستی معنای زندگی اینست؟ آیا انسان مدرن مفهوم خویش را گم نکرده است؟!!... اونا دارن به کجا میرسن؟مثل یه مشت کرم دارن توهم میلولن!...به سر عشق چی اومد؟! (ببخشید این تیکه ی آخر مال فیلم "هامون" بود که همانند ناموس ماست...اشتباه شد)
دیگه نخواستم پای دری وری هایی مثل دختر معصوم فیلم "سوپراستار" یا نگاه یه پیرمرد مهربون رو که قراره وجدان شخصیت اول(و مخاطب) رو بیدار کنه،بکشم وسط...چون اون موقع ممکنه دهنم باز بشه و اتفاقهای بدی بیفته!
اما به هر حال شاهکارهای سینمان که هی ذهنمو میریزن به هم: از "بزرگراه گمشده" و "مالهلند درایو" دیوید لینچ که تازه وقتی نقدشونو خوندم کامل متوجه شدم که چی دیدم، لذت غریبیست!
البته از پریشب که فیلم"بچه ی رزماری" پولانسکی رو دیدم اعصابم خورده...احساس میکنم یکی تف کرده تو صورتم...یا شیطان بهم(...)! باورم نمیشه بعد از این فیلم همسر پولانسکی رو کشته باشند.
تکلمه ی آخر: اول میخواستم یک تکبیر بگم برای فیلم کره ای 3iron (بقول یکی از دوستان اسم اصلیش: binjip ) ولی به یک فتبارک الله راضی شدم، چه سکوتی میکنه شخصیت اول فیلم که اسم هم نداره... دریغ از نشون دادن یک جمله توسط اون...دختر فیلم هم به همچنین و تنها وقتی صداش رو میشنویم که آخرش میگه: دوستت دارم...

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
تگ ها :

 

نفت ، خون ، اشک ... حالا برعکس!

به این فکر میکنم که چه انباشت سوژه مناسبت تاریخی در نشریات ما وجود دارد که بتوانند پرونده ای تشکیل دهند برای بررسی و به نتیجه نرسیدن، طی عادتی سالانه. خوشبختانه عمر این نشریات نیز زیاد نیست و شما میتوانید مثلا شاهد باشید که در نزدیکی 28 امرداد( بینندگان محترم پرشین بلاگ شاهد هستند که امرداد صحیح است نه مرداد...خواستم یاداور شم) نشریات همگی یا بصورت دسته جمعی( طبیعتا جدا جدا ) اقدام به چاپ پرونده ای درمورد مصدق،نفت و ک .و.دتا مینمایند و پس از مقداری فحش و ناسزا( مخاطبش به سلیق نشریه است ) و حرفهایی که میتوانند بزنند (خب واضح است که برخی حرفها را خودشان نمیخواهند بزنند ) حسابی امر را روشن کرده و بار خود را برای مناسبت بعدی (که بحمدالله کم نیست) میبندند. سال بعد هم از همان اشخاص برای نشریه ای دیگر مطلب میخواهند...چون نشریه قبلی برای بار دوم ،سوم یا چهارم بسته شده و منتظر است تا چند سال بعد، مجدد مجوز انتشار بگیرد... این وسط اصل ماجرا هم مهم نیست. چون آنهایی که باید این مطالب را بخوانند اصولا چنین لطفی در حق بشریت انجام نمیدهند. ممنون از همراهی خالصانه ایشان...

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ ها :

 

قسم...

به خدا قسم...

قسم به کلمات...

کلماتی که مانده اند در ذهنم و ناتوانم از بیان...عاجزم.

من مدیونم. مدیون کلمات...مدیون دوستی که دگر نیست، دوستی که دوست نشد برایم. بس که درگیر این کلمات لعنتی ام...بس که ناتوانیم دربرابر کلمات...دوستی که هیچ...هیچ گاه نشد بفهمش، تنها اندکی...شد، اما دیر بود. اندک بود...او هیچ شده بود...و اکنون من نه بر او که بر خود میگریم و این کلمات... و به حال دوستی که مرگ عمیقش را هم درسطح جستند برخی. لبخند زدند بر تنهایی او...من به تو مدیونم. حلالم کن...

من مدیون کلماتم...بس که انباشت شان کرده ام...آنقدر که پوسیده اند.اما منم که ترک خورده.منم که شکسته.منم که بوی تعفن کلمات در ذهن مانده را درمی یابد. اما چاره ای نیست...همین است....کاغذ، قلم، وبلاگ،کیبورد...کجایند آن کلمات بی ادعا؟

نوشتن مثل صحبت پیش روانپزشک میماند...مانند اعتراف نزد کشیش...برای همین است که میگویم ما اشتباه کردیم که نوشتیم و همچنان بگی و نگی این حماقت را تکرار میکنیم...بدون اینکه بدانیم جنس خاک زیر پایمان چیست؟ درصد اکسیژن این حوالی چند است؟ یا...

دردی است ننوشتن...و من درگیرم با کلمات. زیر بار سهمگین پرپیچ و خم آنها...

پ.ن: نمیدانم هنوز اینقدر بیکار هستی که اینجا را بخوانی یا نه...ولی میگویم برایت:یادت هست آن زمان که تو پشت رل بودی و من لای چرخ دنده های چرخت، بهم گفتی هر کس خربزه بخوره پای لرزش هم میشینه؟ آن زمان نمیتوانستم جواب دری وری هایت را بدهم و هنوز هم نمیتوانم...فقط خواستم یادآوری کنم که شما تخم خربزه را هم دیگه خوردید، بیخیال پوست شو. پای لرزش هم این دنیا نشد، اونور در خدمتیم...ظاهرا اعتقاد داری نه؟!!

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
تگ ها :

لیوان من

لبخند نگاهت بازداشته است مرا از نگاه به نیمه خالی لیوان...

ازبس که...خودت بهتر میدانی. چیزهایی بود که نمیدانستی، قبل از آنکه بگویمت. قبل از آنکه بگوییم: چیزهایی هست که نمیدانی! حال که گفته ایم.حال، تنها نهایتش معلوم نیست. مقدارش. در لیوان که نمیگنجد. دریا جا میشود؟ بعید است!

شاید همین است زندگی...نیمه ی پر لیوان من...

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
تگ ها :

شخصیت شناسی برمبنای اس ام اس عیدانه!

کلا این اس ام اس های مناسبتی پدیده های جالبی هستند که به شخصه هیچ علاقه ای به آنها ندارم. اما گاهی اوقات حالت را سرجا می آورند و میخندانندت و...اما جالبتر شخصیتهایی هستند که خود را با این اس ام اس معرفی میکنند و میتوان به نحوی شخصیت شناسی کردشان. اینها هم مجموعه ای از این پیامک های مناسبتی بنده در ایام عید است:

1)با توجه به حواس پرتی بنده و احتمالا شلوغی خطها پیشاپیش سال نو مبارک

2)عید را بهانه کنیم تا به همه کسانی که دوستشان داریم بگوییم نام شما در اندیشه و مهرتان در قلب ماست. عیدت پیشاپیش مبارک

3)وقت دریدن پیله ای است که غبار روزگار تنیده بر دلت. رها اگرشدی نوروزت مبارکست

4)دوست عزیزو مهربونم،پیشاپیش نوروز رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سال 90 واست پر از لحظه های قشنگ باشه.دعا میکنم به همه آرزوهات برسی

5)رسیدن به همه ی آرزوهات آرزوی منه!! عیدت مباااارک دوستََــــــــم

6)باعث افتخار است که عرض شادباش من پیش از نسیم بهاری شرفیاب حضور "تو" دوست عزیزم شود.به امید بهترین لحظه ها درسال 90...

7)خدا کند که برآید به یک کرشمه دو کار،یکی ظهورنگار و یکی شروع بهار.اللهم عجل لولیک الفرج(عید مبارک)

8)تولدت مبارک! نه نه چی بود؟ آها! سالگرد ازدواجت مبارک!نه نه نه! وایسا الان یادم میادا! وایسا! آها آها! آخی آخی تویی!!! هیچی مهم نیست یادم نیمد!

9)امیدوارم سال 1390 برای شما و خانواده محترمتان سالی سرشار از کامیابی و سرافرازی و همچنین نقطه عطفی در راه بهبود زندگی باشد. سال نو مبارک

10)عید را پیشاپیش، پیش ازپیش، پیشتر از پیش، پیچ در پیچ، قبل از پیچ، پیچیده تر از پیش، همراه با پیچ، سر پیچ نپیچ، پیش از پیچ تبریک میگم

11)درین نیک روز چه نیک است، نیکان را به نیکی شادباش گفتن. نوروزتان مبارک

12)زرتشت بیا که با تو امید آید، شب نیز صدای پای خورشید آید، تاریخ اگر دوباره تکرار شود،آدم به طواف تخت جمشید. نوروز باستانی پیشاپیش مبارکباد

13)نرم نرمک رسید اینک بهار...امیدوارم سال 90 براتون سبزترین و بهترین چیزهارو بیاره...

میان برنامه: بعد سال تحویل یک نفر از راه دور زنگ میزند و تبریک میگوید، برنامه شان است!

14)سلام عیدت مبارک داداش

15) ساده، صمیمی، سال نو مبارک!

16)سال نو تون مبارک استادیَهِ. رضا یزدانی رو دیشب دیدی؟

17)یک نفر همره باد، آن یکی همسفر شعر و شمیم. یک نفر خسته ازاین دغدغه ها، آن یکی منتظر بوی نسیم. همه هستیم در این شهر شلوغ، این کفایت که همه یاد همیم. نوروزتون نوروزتر!

18)سلام، سال نو مبارک. ببخشید اینقدر دیر، اس ام اس ها نمیرسید. شاد باشی و آزاد

و من در آخرین لحظات 11 فروردین: خب دیگه میخواستم مطمئن بشم آخرین نفری هستم که اس ام اس میده! دوست عزیزم،سال خوبی داشته باشی، سال نو مبارک. طرح ضایع کردن روزهای اول عید!

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها :

جمله قصار (9)

یکبار نشد با یکی بیشتر از سلام و علیک بشینیم و حرف بزنیم؛ ببینم مشکل نداره...

  
نویسنده : رضا زینالی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها : جملات قصار

← صفحه بعد